خانه » آرشیو برچسب: دانلود رمان عاشقانه

بایگانی برچسب ها: دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان شبی که لیلی مرد

دانلود رمان شبی که لیلی مرد


دانلود رمان شبی که لیلی مرد

در خدمت شما دوستان گرامی هستیم از وبسایت رمان جدید با رمان بسیار زیبای دیگری با نام ” دانلود رمان شبی که لیلی مرد ” امیدواریم مورد پسند شما قرار گیرد همچنین سبک این رمان عاشقانه / غم انگیز میباشد.

دانلود رمان شبی که لیلی مرد

قسمتی از رمان »

داخل اتاق نشسته بودم خسته و غمگین ،مشکلات رمقی برایم نگذاشتند و چه غمگین است سرنوشت من ….
در اتاقم باز شد پدرم با بی تفاوتی و جدیت هرچه تمام زمزمه کرد
_امشب قراره واست خواستگار بیاد خوشم نمیاد مثل سری قبل ابروریزی کنی
روی تختم نشسته بودم پاهایم را به شکم چسبانده و از بغضی که در سینه ام بود خفگان گرفته بودم اشکی از چشمانم سرازیر شد ، رو به پدر ملتمسانه نگاه کردم، چشمانم را در چشمانش خیره کردم و گفتم
_بابا من نمیخوام زن اون مرتیکه بشم من اندازه دخترشم تورو خدا ،تورو خدا،تو بابامی اخه..

ادامه مطلب

دانلود رمان باد صبا فصل اول و دوم

دانلود رمان باد صبا فصل اول و دوم


دانلود رمان باد صبا فصل اول و دوم

در خدمت شما دوستان عزیز هستیم با رمان بسیار زیبای دیگری با نام ” دانلود رمان باد صبا فصل اول و دوم ” امیدواریم مورد پسند شما عزیزان قرار گیرد همراه وبسایت رمان جدید باشید.

دانلود رمان باد صبا فصل اول و دوم

قسمتی از رمان »

چادر مشکیمو آویزون کردم و کوله پشتیمو گذاشتم کنار چوب لباسی مقنعه و مانتوی خاک گرفتمو از تنم در آوردم و آویزون کردم …
با صدای مادرم سریع دامن بلندمو پوشیدم و روسریمو انداختم روی سرم و گره ی محکمی بهش زدم …
از اتاق بیرون رفتم و به منت آشپزخونه ی کوچیکمون رفتم مادرم با دیدنم اخمی کرد و با صدای محکم و با صلابت همیشگیش گفت :سفره رو پهن کن الان پدرت و برادرات میان …

ادامه مطلب

رمان استاد دیوانه من

رمان استاد دیوانه من


رمان استاد دیونه من

همراه شما هستیم در این وقت روز از وبسایت رمان جدید با رمان عاشقانه و “ رمان استاد دیوانه من ” امیدواریم مورد پسندتون قرار بگیره همراه ما باشید/

رمان استاد دیوانه من

قسمتی از رمان :

داشتم تدارک صبحونه رو میدیدم که صدای خانوم به گوشم رسید:
_زینت،زینت
+جانم خانوم جان.
_برو آلما رو از خواب بیدار کن بگو کافیه دیگه.لنگه ظهر شده بیاد صبحونه بخوره، شب مهمون داریم.
چشمی گفتم و به سمت اتاق آلما به راه افتادم.با دیدن در صورتی رنگش لبخندی زدم و به فکر فرو رفتم. به یاد روزی افتادم که آلما پاهاشو به زمین میکوبید و درخواست میکرد در اتاقش رو صورتی کنند.

ادامه مطلب

کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

Xبستن تبلیغات
کانال تلگرامی رمان پلاس