اطلاعیه سایت

رمان جـدید تابع قوانین جمهوری اسـلامی ایران فعـالیت دارد .مطـالب در صورت درخـواست کارگــروه مصـادیق مجـرمانه رایانه ای از وب حـذف خواهـند شد

دانلود رمان دانشجوی مغرور من

دانلود رمان دانشجوی مغرور من


دانلود رمان دانشجوی مغرور من

در این مطلب از وبسایت رمان جدید با یکی از جذاب ترین رمان های عاشقانه و غم انگیز به نام دانلود رمان دانشجوی مغرور من در خدمت شما عزیزان هستیم. امیدواریم این رمان جذاب مورد پسند شما قرار بگیرد. در ادامه مطلب همراه ما باشید.


دانلود رمان دانشجوی مغرور من

قسمتی از رمان »

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم😊 ، نگاهم به بک گراند گوشیم افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد 💔.

یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید💍 ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم نبود .

ادامه مطلب

دانلود رمان دوست داشتنی

دانلود رمان دوست داشتنی


دانلود رمان دوست داشتنی

در این مطلب از وبسایت رمان جدید با یکی از جذاب ترین رمان های اربابی به نام ”دانلود رمان دوست داشتنی” در خدمت شما هستیم. امیدواریم این رمان خواندنی مورد پسند شما عزیزان قرار بگیرد. در ادامه مطلب همراه ما باشید.


دانلود رمان دوست داشتنی

قسمتی از رمان »

_ بابا ترو خدا نمیخوام زن ارباب کوچیک بشم😭

_ نازگل دخترم مجبورم

دستور خان بوده من نمیتونم نه بیارم وگرنه مجبور میشیم از این روستا بریم

_ بابا اون سی سالشه😥 من تازه هفده سالمه من نمیتونم زنش بشم

بابا نگاه غمگینی بهم انداخت و از خونه بیرون رفت

خودم رو کشون کشون به اتاق رسوندم

ادامه مطلب

دانلود رمان دختر کونگ فو کار

دانلود رمان دختر کونگ فو کار


دانلود رمان دختر کونگ فو کار

در خدمت شما هستیم در این وقت شب از وبسایت رمان جدید با رمان دیگری با نام ” دانلود رمان دختر کونگ فو کار ” سبک این رمان عاشقانه / طنر میباشد امیدواریم مورد پسند قرار گیرد همراه ما باشید

دانلود رمان دختر کونگ فو کار

قسمتی از رمان »

من:همین که گفتم! یه بار دیگه اسم زن و زن گرفتن تو این خونه بیارین به خداوندی خدا میرمو دیگه برنمیگردم!خدا رو شکر دستم به دهنم میرسه که نخوام محتاج پولتون یا ارثیه یا هر کوفت وزهر مار دیگه ای باشم!
یه دفعه داغی سیلی بابا رو روی صورتم حس کردم درحالی که از عصبانیت میلرزید گفت:پسره نمک نشناس!برو گورتو گم کن از این خونه تا زن نگرفتی بر نمیگردی و اگر نه هیچوقت حلالت نمیکنم هیچوقت….
پوزخندی نثارش کردم و گفتم:معلومه که میرم فکر کردی اینجا میمونم؟

ادامه مطلب

کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

Xبستن تبلیغات
کانال تلگرامی رمان پلاس