خانه » رمان عاشقانه (صفحه ی 4)

رمان عاشقانه

دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع

دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع


دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع

در این بخش از وبسایت رمان جدید با یک رمان خواندنی و بسیار زیبا که در ژانر رمان های عاشقانه و غم انگیز تهیه شده است، در خدمت شما هستیم. این رمان ”دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع نام داشته و در ادامه مطلب به معرفی و شرح خلاصه آن پرداخته ایم. در ادامه مطلب همراه ما باشید.


دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع

قسمتی از رمان »

وارد خانه شدم و با شال خودم را باد زدم. تابستان آمده بود و مثل همیشه گرما را هم همراه خودش آورده بود🍃.

بعد از تعویض لباس هایم به سمت آشپزخانه رفتم. مشماهای خرید را برداشتم و مشغول جابجا کردن آنها شدم.

یک بسته گوشت از توی فریزر بیرون گذاشتم تا قرمه سبزی درست کنم🍲.

ادامه مطلب

دانلود رمان دانشجوی مغرور من

دانلود رمان دانشجوی مغرور من


دانلود رمان دانشجوی مغرور من

در این مطلب از وبسایت رمان جدید با یکی از جذاب ترین رمان های عاشقانه و غم انگیز به نام دانلود رمان دانشجوی مغرور من در خدمت شما عزیزان هستیم. امیدواریم این رمان جذاب مورد پسند شما قرار بگیرد. در ادامه مطلب همراه ما باشید.


دانلود رمان دانشجوی مغرور من

قسمتی از رمان »

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم😊 ، نگاهم به بک گراند گوشیم افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد 💔.

یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید💍 ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم نبود .

ادامه مطلب

دانلود رمان دختر کونگ فو کار

دانلود رمان دختر کونگ فو کار


دانلود رمان دختر کونگ فو کار

در خدمت شما هستیم در این وقت شب از وبسایت رمان جدید با رمان دیگری با نام ” دانلود رمان دختر کونگ فو کار ” سبک این رمان عاشقانه / طنر میباشد امیدواریم مورد پسند قرار گیرد همراه ما باشید

دانلود رمان دختر کونگ فو کار

قسمتی از رمان »

من:همین که گفتم! یه بار دیگه اسم زن و زن گرفتن تو این خونه بیارین به خداوندی خدا میرمو دیگه برنمیگردم!خدا رو شکر دستم به دهنم میرسه که نخوام محتاج پولتون یا ارثیه یا هر کوفت وزهر مار دیگه ای باشم!
یه دفعه داغی سیلی بابا رو روی صورتم حس کردم درحالی که از عصبانیت میلرزید گفت:پسره نمک نشناس!برو گورتو گم کن از این خونه تا زن نگرفتی بر نمیگردی و اگر نه هیچوقت حلالت نمیکنم هیچوقت….
پوزخندی نثارش کردم و گفتم:معلومه که میرم فکر کردی اینجا میمونم؟

ادامه مطلب

کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

Xبستن تبلیغات
کانال تلگرامی رمان پلاس