خانه » رمان غم انگیز

رمان غم انگیز

دانلود رمان شبی که لیلی مرد

دانلود رمان شبی که لیلی مرد


دانلود رمان شبی که لیلی مرد

در خدمت شما دوستان گرامی هستیم از وبسایت رمان جدید با رمان بسیار زیبای دیگری با نام ” دانلود رمان شبی که لیلی مرد ” امیدواریم مورد پسند شما قرار گیرد همچنین سبک این رمان عاشقانه / غم انگیز میباشد.

دانلود رمان شبی که لیلی مرد

قسمتی از رمان »

داخل اتاق نشسته بودم خسته و غمگین ،مشکلات رمقی برایم نگذاشتند و چه غمگین است سرنوشت من ….
در اتاقم باز شد پدرم با بی تفاوتی و جدیت هرچه تمام زمزمه کرد
_امشب قراره واست خواستگار بیاد خوشم نمیاد مثل سری قبل ابروریزی کنی
روی تختم نشسته بودم پاهایم را به شکم چسبانده و از بغضی که در سینه ام بود خفگان گرفته بودم اشکی از چشمانم سرازیر شد ، رو به پدر ملتمسانه نگاه کردم، چشمانم را در چشمانش خیره کردم و گفتم
_بابا من نمیخوام زن اون مرتیکه بشم من اندازه دخترشم تورو خدا ،تورو خدا،تو بابامی اخه..

ادامه مطلب

دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع

دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع


دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع

در این بخش از وبسایت رمان جدید با یک رمان خواندنی و بسیار زیبا که در ژانر رمان های عاشقانه و غم انگیز تهیه شده است، در خدمت شما هستیم. این رمان ”دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع نام داشته و در ادامه مطلب به معرفی و شرح خلاصه آن پرداخته ایم. در ادامه مطلب همراه ما باشید.


دانلود رمان حوالی چشمهایش توقف ممنوع

قسمتی از رمان »

وارد خانه شدم و با شال خودم را باد زدم. تابستان آمده بود و مثل همیشه گرما را هم همراه خودش آورده بود🍃.

بعد از تعویض لباس هایم به سمت آشپزخانه رفتم. مشماهای خرید را برداشتم و مشغول جابجا کردن آنها شدم.

یک بسته گوشت از توی فریزر بیرون گذاشتم تا قرمه سبزی درست کنم🍲.

ادامه مطلب

دانلود رمان دانشجوی مغرور من

دانلود رمان دانشجوی مغرور من


دانلود رمان دانشجوی مغرور من

در این مطلب از وبسایت رمان جدید با یکی از جذاب ترین رمان های عاشقانه و غم انگیز به نام دانلود رمان دانشجوی مغرور من در خدمت شما عزیزان هستیم. امیدواریم این رمان جذاب مورد پسند شما قرار بگیرد. در ادامه مطلب همراه ما باشید.


دانلود رمان دانشجوی مغرور من

قسمتی از رمان »

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم😊 ، نگاهم به بک گراند گوشیم افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد 💔.

یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید💍 ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم نبود .

ادامه مطلب

کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

Xبستن تبلیغات
کانال تلگرامی رمان پلاس